همين كه شب فرا رسيد ، يوسف براى ايشان بستر افكند و گفت :
« هر دو نفر از شما بايد در يك بستر بخوابند . »
در اين جا باز هم بنيامين تنها ماند و يوسف گفت : « اين برادر شما با من مىخوابد . »
بدين گونه شب او را همبستر خود ساخت و تا بامداد همچنان او را مىبوئيد و تنگ در بر مىگرفت .
بنيامين كه اين گرمى و مهربانى را ازو ديد ، به ياد از دست رفتن يوسف افتاد و داغ دلش تازه شد و سرگذشت اندوهبار برادر را براى او باز گفت .
يوسف كه سخنان او را شنيد ، گفت : « آيا دوست دارى كه من به جاى برادر از دست رفتهء تو باشم ؟ » بنيامين پاسخ داد : « خوشا به حال كسى كه برادرى مانند تو داشته باشد . ولى افسوس كه تو نه فرزند يعقوب هستى و نه فرزند راحيل . »
يوسف ديگر تاب نياورد و گريست و برخاست و او را در آغوش گرفت و گفت :
« من همان يوسف ، برادر تو هستم . بنابر اين از رفتارى كه برادران ما در گذشته با ما كردهاند اندوهگين مباش . زيرا خدا با ما مهربانى و نيكى كرده است . از آنچه هم كه من اكنون با تو گفتم ، برادران خود را آگاه مكن . »
و نيز گفته شده است :
هنگامى كه برادران به يوسف وارد شدند و گندم خواستند ، به پيمانهء گندم تلنگر زد و گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 136
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣٦