« اين به من خبر مىدهد كه شما دوازده مرد بوده و يكى از برادران خويش را فروختهايد . »
بنيامين كه سخن او را شنيد در برابرش به سجده افتاد و گفت :
« از پيمانه خود بپرس كه آن برادرم هنوز زنده است يا نه ؟ » يوسف به پيمانهاى كه در دست داشت تلنگرى زد و جواب داد : « زنده است و به زودى او را خواهى ديد . »
بنيامين گفت :
« درين صورت با من هر كارى كه مىخواهى بكن چون او اگر از حال من آگاه شود ، مرا رهائى خواهد بخشيد . »
يوسف به شنيدن اين سخن داخل اطاق خود شد و گريست .
سپس وضو گرفت و به نزد برادران برگشت .
همچنين مىگويند :
يوسف هنگامى كه بار گندم را بر پشت شتر برادران خويش مىنهاد ، ظرفى را كه با آن گندم پيمانه مىكرد - يعنى همان پيمانه را كه از نقره بود - در بار غله برادر خود ، بنيامين ، نهاد .
و نيز گفته شده است :
اين ظرفى بود كه يوسف با آن آب مىنوشيد و بنيامين نفهميد كه يوسف آن را در ميان گندم او پنهان كرده است .
همچنين گفته شده است :
بنيامين همين كه دانست عزيز مصر همان يوسف برادر اوست ، گفت :
« من ديگر از تو جدا نمىشوم . »
يوسف گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 137
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣٧