تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
« اين به من خبر مىدهد كه شما دوازده مرد بوده و يكى از برادران خويش را فروخته‌ايد . » بنيامين كه سخن او را شنيد در برابرش به سجده افتاد و گفت : « از پيمانه خود بپرس كه آن برادرم هنوز زنده است يا نه ؟ » يوسف به پيمانه‌اى كه در دست داشت تلنگرى زد و جواب داد : « زنده است و به زودى او را خواهى ديد . » بنيامين گفت : « درين صورت با من هر كارى كه مىخواهى بكن چون او اگر از حال من آگاه شود ، مرا رهائى خواهد بخشيد . » يوسف به شنيدن اين سخن داخل اطاق خود شد و گريست . سپس وضو گرفت و به نزد برادران برگشت . همچنين مىگويند : يوسف هنگامى كه بار گندم را بر پشت شتر برادران خويش مىنهاد ، ظرفى را كه با آن گندم پيمانه مىكرد - يعنى همان پيمانه را كه از نقره بود - در بار غله برادر خود ، بنيامين ، نهاد . و نيز گفته شده است : اين ظرفى بود كه يوسف با آن آب مىنوشيد و بنيامين نفهميد كه يوسف آن را در ميان گندم او پنهان كرده است . همچنين گفته شده است : بنيامين همين كه دانست عزيز مصر همان يوسف برادر اوست ، گفت : « من ديگر از تو جدا نمىشوم . » يوسف گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 137 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت