يعقوب گفت :
( آيا دربارهء او نيز به همان اندازه به شما اطمينان كنم كه پيش از اين دربارهء برادرش اطمينان كردم ! برادران هنگامى كه بارهاى خود را گشودند و ديدند بهاى گندمها به ايشان پس داده شده گفتند :
پدر جان ، ما ديگر چه مىخواهيم ؟ اكنون كه سرمايهء ما به ما برگشته ، باز براى خانوادهء خود گندم تهيه مىكنيم و برادر خويش را نيز با خود مىبريم و او را خوب حفظ مىكنيم و يك بار شتر گندم هم به خاطر او ، اضافه مىگيريم . )
يعقوب گفت :
ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ
[ ( 1 ) ] ( اين يك بار شتر چيزى نيست . »
بعد به سخن خود ادامه داد و گفت :
لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ . فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ ، قالَ : اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ .
[ ( 2 ) ]
( او را با شما نخواهم فرستاد جز در صورتى كه پيش من به خدا سوگند بخوريد كه او را حتما به من باز گردانيد و گرنه به خشم خدا گرفتار شويد .
و هنگامى كه فرزندانش سوگند ياد كردند ، گفت : خدا به آنچه ما مىگوئيم وكيل و گواه است . )
يعقوب پس از آن كه به بنيامين اجازه داد تا همراه برادرانش برود ، به فرزندان خود سفارش بسيار كرد و گفت :
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 65
[ ( 2 ) ] - سوره يوسف - آيه 66