تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ
[ ( 1 ) ] ( اى فرزندان من ، چون به مصر رسيديد از يك دروازه وارد نشويد و از دروازه‌هاى مختلف وارد شويد . ) اين پند را از آن رو به فرزندان خود داد كه از چشم زخم مىترسيد زيرا همه داراى روئى زيبا بودند . بارى آنان دستورى را كه پدرشان داده بود به كار بستند .
وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَخاهُ
[ ( 2 ) ] ( و هنگامى كه بر يوسف وارد شدند ، او برادر خويش ، بنيامين ، را به سوى خود خواند و در كنار خود نشاند . ) او را شناخت . و آنان را در خانه‌اى جاى داد و وسائل پذيرائى ايشان را فراهم ساخت . هنگامى كه سفره گسترده شد و خوراك به ميان آمد ، برادران دو به دو در كنار يك ديگر نشستند . بنيامين تنها ماند و به گريه افتاد و گفت : « اگر برادر من زنده بود اكنون مرا در پهلوى خود مىنشاند . » يوسف كه اين سخن از بنيامين شنيد ، رو به برادران وى كرد و گفت : « اين برادر شما اكنون تنها مانده است . » آنگاه او را در پهلوى خود نشاند و خود نيز نشست و همخوراك او شد .
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 67 [ ( 2 ) ] - سوره يوسف - آيه 69