ما دوست داشت . »
يوسف پرسيد : « پس از هلاك او ، پدر شما خود را چگونه تسكين مىدهد ؟ » جواب دادند : « با ديدن يكى ديگر از برادران ما - كه كوچكتر از اوست - خود را دلدارى مىدهد . »
يوسف گفت : « پس آن برادرتان را هم به اين جا بياوريد تا من او را ببينم » .
فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي وَ لا تَقْرَبُونِ . قالُوا : سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ
[ ( 1 ) ] ( اگر آن برادر را نياوريد ، ديگر پيش من نيائيد چون من چيزى به شما نخواهم داد .
گفتند : درين باره با پدرش گفت و گو خواهيم كرد و او را با خود خواهيم آورد . )
گفت : « پس از ميان خود يك تن را پيش من بگذاريد كه درين جا گروگان باشد تا برگرديد . »
برادران قرعه كشيدند كه به نام شمعون افتاد و او را در نزد يوسف گرو گذاشتند .
يوسف بار و بنهء ايشان را مرتب ساخت و به كسان خود گفت :
« درهمهائى كه در بهاى غله پرداختهاند دربارهاى ايشان بگذاريد تا شايد باز گردند . » اين را از آن رو گفت كه مىدانست آنان را امانت و ديانتشان وادار خواهد كرد كه براى برگرداندن بهاى غله ، باز گردند .
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيههاى 60 و 61