پس از اين كه يوسف همهء خزانهها و انبارهاى سرزمين مصر را در اختيار خويش گرفت . در طى هفت سال حاصلخيزى و بركت ، گندمها را با خوشه گرد آورد و انباشت .
اين هفت سال سپرى شد و پس از آن ، چنان كه پيش بينى كرده بود ، سالهاى قحط و خشكى پيش آمد و مردم گرفتار بىنانى شدند و به گرسنگى افتادند .
شهرى هم كه يعقوب در آن مىزيست ، از اين خشكسالى آسيب ديد . از اين رو يعقوب پسران خويش را براى بدست آوردن غله به مصر فرستاد .
ولى بنيامين برادر يوسف را كه هر دو از يك پدر و مادر بودند پيش خود نگاه داشت .
پسران يعقوب كه به يوسف رسيدند ، يوسف ايشان را شناخت ولى آنان يوسف را نشناختند ، زيرا روزگارى دراز مىگذشت كه او را نديده بودند .
از اين گذشته ، جامهء يوسف نيز دگرگون شده و جامهء پادشاهان را پوشيده بود .
يوسف ، همين كه به آنان نگريست ، پرسيد : « بگوييد ببينم ، درين جا براى چه آمدهايد ؟ » در پاسخ گفتند : « ما از سرزمين شام بدين جا براى تهيهء خوراك آمدهايم . »
گفت : « شما دروغ مىگوئيد . شما جاسوس هستيد .
بنابر اين ، مرا از احوال خود به راستى آگاه سازيد . »
گفتند : « ما ده برادر فرزند يك مرد پاكدامن و راستگوى هستيم . نخست دوازده برادر بوديم . يكى از برادران ما با ما به صحرا آمد و در آن جا از دست رفت . پدر ما او را بيشتر از همهء
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 131
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣١