گفت :
أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ .
[ ( 1 ) ]
( من مىخواستم با يوسف بپيوندم و از او كام برگيرم . )
يوسف كه در زندان بود گفت :
« من پيك پادشاه را برگرداندم و همراهش نرفتم تا سرور من - يعنى عزيز مصر - بداند كه من پنهان از او به دو خيانت نكرده و با همسرش در نياميختهام . »
درين هنگام جبرائيل از او پرسيد : حتى وقتى كه آهنگ او كردى ، بدين انديشه نبودى ؟ » يوسف در پاسخ گفت :
ما أُبَرِّئُ نَفْسِي ، إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ
[ ( 2 ) ] ( من نمىكوشم كه خود را پاك و بىگناه نشان دهم زيرا خواهش نفس ، آدمى را به انجام كار زشت فرمان مىدهد . )
همين كه پاكى و امانت يوسف بر پادشاه روشن شد ، گفت :
ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي
[ ( 3 ) ] ( او را پيش من آوريد تا نجاتش دهم و براى خود نگاهش دارم . )
همين كه فرستاده پادشاه مصر ، خود را به يوسف رساند ، يوسف همراه او از زندان بيرون رفت و درباره زندانيان دعا كرد و بر در زندان نوشت :
« اين جا گور زندگان و خانهء اندوهها و مايهء آزمايش دوستان و شادى دشمنان است . »
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 51
[ ( 2 ) ] - سوره يوسف - آيه 53
[ ( 3 ) ] - سوره يوسف - آيه 54