بنابر اين ، آن هفت گاو فربه كه پادشاه مصر در خواب ديده بود نشانه هفت سال حاصلخيزى و بركت و آن هفت گاو لاغر نشانهء هفت سال خشكى و قحط بود . همچنين آن هفت خوشهء سرسبز و تازه و آن هفت خوشهء زرد و خشك .
نبو كه اين تعبير خواب را از يوسف شنيد به پيش فرعون مصر بازگشت و او را از آنچه يوسف گفته بود ، آگاه ساخت .
فرمانرواى مصر دانست كه آنچه يوسف گفته ، راست است .
از اين رو گفت :
« او را به نزد من بياوريد ! » وقتى كه فرستادهء فرعون به پيش يوسف رفت و او را به نزد پادشاه فرا خواند ، يوسف همراه وى نرفت و گفت :
ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ
[ ( 1 ) ] ( برگرد به نزد سرور خود و از او بپرس چه شد كه آن بانوان دستهاى خويش را بريدند . )
همين كه پيك پادشاه از پيش يوسف بازگشت و پيام يوسف را به او رساند ، پادشاه از آن زنان جريان قضيه را پرسيد .
زنان در پاسخ گفتند :
حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ
[ ( 2 ) ] ( پناه بر خدا ، ما هيچ بدى از او نديدهايم ) ولى همسر عزيز مصر به ما خبر داد كه مىخواسته از يوسف كام بگيرد .
در اين هنگام همسر عزيز مصر نيز كه از رفتار خود با يوسف پشيمان شده بود ، بر آن شد كه به حقيقت اعتراف كند و
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 50
[ ( 2 ) ] - سوره يوسف - آيه 51