تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
( خواست خداوند درباره كارى كه راجع به آن از من پرسيديد بىگمان اجرا مىشود ) يوسف چون فكر مىكرد كه نبو به زودى از زندان رهائى مىيابد و به مقام بلندى مىرسد ، به او گفت :
اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ
[ ( 1 ) ] ( از من در نزد پادشاه خود ياد كن ) و به او خبر ده كه من مظلوم و بىگناه به زندان افتاده‌ام :
فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ
[ ( 2 ) ] ( در آن هنگام ، شيطان ياد پروردگار را از خاطر يوسف برد . ) بدين جهة او بجاى اين كه از خدا يارى بخواهد از بنده خدا يارى خواست . در نتيجه غفلتى كه از سوى شيطان به يوسف دست داده بود ، خداوند به دو وحى فرستاد كه : « اى يوسف ، تو به كس ديگرى جز من پناه مىبرى ! بنابر اين من هم دوره زندان ترا طولانى خواهم ساخت . » از اين رو يوسف مدت هفت سال در زندان ماند . بعد ، پادشاه مصر - كه ريان بن وليد بن هروان بن اراشة بن فاران بن عمرو بن عملاق بن لاوذ بن سام بن نوح بود ، خواب هراس آورى ديد كه هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را مىخورند ، همچنين هفت خوشه سرسبز را هفت خوشه زرد و خشك دنبال مىكنند . بامداد كه از خواب برخاست جادوگران و كاهنان و دانايان و پيشگويان را گرد آورد و خواب خود را براى ايشان باز گفت .
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 42 [ ( 2 ) ] - سوره يوسف - آيه 42