تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
آنگاه شب هنگام ، گريان به پيش پدر خود بازگشتند و گفتند :
يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ
[ ( 1 ) ] ( اى پدر ، ما براى مسابقه به صحرا رفتيم و يوسف را بر سر كالاهاى خود گذاشته بوديم كه گرگ او را خورد . ) پدرشان در پاسخ گفت :
بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً ، فَصَبْرٌ جَمِيلٌ .
[ ( 2 ) ] ( چنين نيست ، بلكه شيطان شما را به انجام كارى واداشته است . بنابر اين براى من شكيبائى نيك‌ترين چاره است . ) يعقوب سپس به پسران خود گفت : « پيراهن يوسف را به من نشان بدهيد . » آنان پيرهن را نشانش دادند . يعقوب كه پيرهن را درست نگريست ، گفت : « به خدا من گرگى از اين آرام‌تر نديده‌ام كه پسر مرا بخورد ولى پيرهنش را پاره نكند ! » بعد ، فرياد زد و از هوش رفت و ساعتى بيهوش ماند . همين كه به هوش آمد ، سخت به گريه افتاد و مدتى دراز گريست . آنگاه پيراهن يوسف را برگرفت و آن را مىبوسيد و مىبوئيد . يوسف سه روز در آن چاه ماند . خداوند نيز فرشته‌اى را فرستاد كه بند از دست و بازوى او گشود .
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 17 [ ( 2 ) ] - سوره يوسف - آيه 18