مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ .
[ ( 1 ) ]
( اى پدر ، چرا تو درباره يوسف به ما اطمينان نمىكنى - و خاطرت از اين بابت آسوده نيست ، در صورتى كه ما همه خيرخواه او هستيم و به او گزندى نمىرسانيم . فردا او را با ما به صحرا فرست كه در چراگاهها بگردد و بازى كند . بىگمان ما نگهبانان او هستيم و او را از هر آسيبى حفظ خواهيم كرد . )
يعقوب به آنان گفت :
إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ
[ ( 2 ) ] ( من اندوهگين مىشوم از اين كه شما او را با خود ببريد و مىترسم از او غفلت كنيد و گرگ او را بخورد . )
يعقوب اين سخن را از آن رو به پسران خويش گفت كه در خواب ديده بود مثل اين كه يوسف بر سر كوهى است و ده گرگ بر او تاختهاند تا او را بكشند . تنها يكى از گرگها به يارى او مىشتابد و از او پشتيبانى مىكند ولى در اين هنگام گوئى زمين شكاف برمىدارد و يوسف در آن شكاف فرو مىرود و بيرون نمىآيد مگر سه روز بعد .
روى اين اصل بود كه يعقوب مىترسيد گرگ در صحرا يوسف را به درد .
پسران يعقوب به او گفتند :
لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ .
[ ( 3 ) ]
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيههاى 11 و 12
[ ( 2 ) ] - سوره يوسف - آيه 13
[ ( 3 ) ] - سوره يوسف - آيه 14