( با اين كه ما چند مرد هستيم اگر بگذاريم كه يك گرگ او را بخورد ، پس بسيار زبون و زيانكار خواهيم بود . )
يعقوب كه اين سخن شنيد به ايشان اطمينان كرد .
يوسف نيز به پدر گفت :
« پدر جان ! مرا همراه آنان بفرست . »
يعقوب از او پرسيد :
« آيا دوست دارى كه همراهشان به روى ؟ » پاسخ داد :
« آرى . »
يعقوب نيز به او اجازه داد .
يوسف جامه خويش را پوشيد و با آنان بيرون رفت .
برادران يوسف نخست او را نوازش مىكردند ولى همين كه به بيابان رسيدند دشمنى خود را به دو آشكار ساختند و به زدن او پرداختند .
وقتى يكى از برادرانش او را كتك مىزد ، او به برادر ديگر پناه مىبرد ، ولى از او هم كتك مىخورد تا جائى كه ديد هيچيك از ايشان به دو مهربان نيست .
به اندازهاى يوسف را زدند كه نزديك بود او را بكشند .
يوسف فرياد مىزد و پدر خود را نام مىبرد و مىگفت :
« اى پدر ، اى يعقوب ، كاش مىدانستى كه برادران ناتنى من ، با پسر تو چه مىكنند ! » وقتى نزديك بود او را بكشند ، يهودا به ايشان گفت :
« آيا شما به من قول نداده بوديد كه او را نكشيد ؟ » برادران كه اين سخن شنيدند ، او را به سر چاهى بردند و پيرهنش را درآوردند و دستهايش را بستند و او را در آن چاه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 112
مساهمون: ابن الأثير
ص١١٢