تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
( با اين كه ما چند مرد هستيم اگر بگذاريم كه يك گرگ او را بخورد ، پس بسيار زبون و زيانكار خواهيم بود . ) يعقوب كه اين سخن شنيد به ايشان اطمينان كرد . يوسف نيز به پدر گفت : « پدر جان ! مرا همراه آنان بفرست . » يعقوب از او پرسيد : « آيا دوست دارى كه همراهشان به روى ؟ » پاسخ داد : « آرى . » يعقوب نيز به او اجازه داد . يوسف جامه خويش را پوشيد و با آنان بيرون رفت . برادران يوسف نخست او را نوازش مىكردند ولى همين كه به بيابان رسيدند دشمنى خود را به دو آشكار ساختند و به زدن او پرداختند . وقتى يكى از برادرانش او را كتك مىزد ، او به برادر ديگر پناه مىبرد ، ولى از او هم كتك مىخورد تا جائى كه ديد هيچيك از ايشان به دو مهربان نيست . به اندازه‌اى يوسف را زدند كه نزديك بود او را بكشند . يوسف فرياد مىزد و پدر خود را نام مىبرد و مىگفت : « اى پدر ، اى يعقوب ، كاش مىدانستى كه برادران ناتنى من ، با پسر تو چه مىكنند ! » وقتى نزديك بود او را بكشند ، يهودا به ايشان گفت : « آيا شما به من قول نداده بوديد كه او را نكشيد ؟ » برادران كه اين سخن شنيدند ، او را به سر چاهى بردند و پيرهنش را درآوردند و دستهايش را بستند و او را در آن چاه