بعد ،
جاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ
[ ( 1 ) ] ( كاروانى از آن جا گذشت و آبرسان قافله را به دنبال آن فرستادند . )
او بر سر چاه رفت و دلو خود را در چاه انداخت . يوسف به دلو درآويخت و آن مرد ، بدين گونه ، يوسف را با دلو از چاه بيرون آورد .
همين كه چشمش به يوسف افتاد ، گفت :
يا بُشْرى هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً
[ ( 2 ) ] ( به به از اين مژده كه چنين پسرى به دست ما افتاده است . و او را پنهان داشتند تا سرمايه سودجوئى قرار دهند . ) يعنى آن آبرسان و يارانش ترسيدند از اين كه اگر بگويند ما اين پسر را خريدهايم ، همسفران آنها بگويند : « پس ما را هم در سودى كه از فروش آن بدست مىآيد شريك كنيد . » اين بود كه گفتند : « مردمى كه بر سر آب بودند ، اين پسر را به ما دادند تا از آن ما باشد . »
از سوى ديگر يهودا براى يوسف خوراك آورد ولى او را در آن چاه نيافت . به هر سو نگريست تا او را در منزلى كه كاروان فرود آمده بود ، نزد كسى ديد كه « مالك » نام داشت .
لذا پيش برادران خود رفت و آنان را ازين رويداد آگاه ساخت .
آنان پيش مالك رفتند و گفتند : « اين پسر ، بردهاى است كه از پيش ما گريخته است . »
يوسف كه اين سخن شنيد چون از برادران خود بيمناك بود ، حقيقت را نگفت و حال خود را شرح نداد .
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 19
[ ( 2 ) ] - سوره يوسف - آيه 19