افكندند .
يوسف گفت :
« اى برادران ، پس پيرهن مرا باز دهيد و به من بپوشانيد تا در چاه مرا از سرما نگه دارد . »
برادران به طعنه پاسخ دادند .
« همان خورشيد و ماه و يازده ستارهاى را كه در خواب ديدهاى ، صدا كن تا يار و نگهدارت باشند . »
گفت :
« من چيزى نديدهام . »
يوسف را به سوى چاهى بردند و او را در آن افكندند و مىخواستند كه او بيفتد و بميرد .
در آن چاه ، آب بود و يوسف كه افتاد ، به صخرهاى برخورد و بر روى آن ماند .
برادران او را صدا زدند و يوسف به گمان اين كه به حالش رحمت آورده و بر سر مهر آمدهاند ، به آنان پاسخ داد .
همين كه دانستند او هنوز زنده است بر آن شدند كه با سنگ او را از پاى درآورند ولى يهودا ايشان را ازين كار باز داشت .
درين هنگام خداوند به يوسف وحى فرستاد و فرمود :
لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ
[ ( 1 ) ] ( بىگمان تو روزى آنان را ازين كار بدشان آگاه مىسازى كه نمىفهمند . )
گفته شده : منظور اين است كه در آن روز نمىفهمند او يوسف است .
آن چاه نيز در سرزمين بيت المقدس معروف است .
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 15