وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ .
[ ( 1 ) ]
( يوسف و برادرش - بنيامين - از ما در پيش پدرمان گرامىتر و محبوبتر هستند ، با اينكه ما چند برادريم - و از آنها بيشتر هستيم - پدر ما ، در دوست داشتن يوسف ، از حد گذشته و به گمراهى آشكار افتاده است . يوسف را بكشيد يا در زمين دور افتادهاى بيفكنيد تا پدر يكباره به شما توجه كند . آنگاه ، پس از انجام اين كار ، توبه كنيد و از مردان شايسته و درستكار شويد .
يكى از آنان كه يهودا نام داشت و از برادران ديگر خود برتر و خردمندتر بود ، گفت :
« يوسف را نكشيد ، چون اين خونريزى گناهى بسيار بزرگ است . بلكه او را در ته چاهى بيفكنيد تا كاروانى به دو برخورد و او را برگيرد و با خود ببرد . »
يهودا ، به دنبال اين سخن ، از برادران خود پيمان گرفت كه يوسف را نكشند .
برادران ، سپس ، هماهنگ شدند كه با هم پيش يعقوب بروند و از او درخواست كنند تا يوسف را همراهشان به صحرا بفرستد .
از اين رو به نزد يعقوب رفتند و پيش او ايستادند چون هميشه هنگامى كه از يعقوب چيزى مىخواستند بدين گونه رفتار مىكردند .
يعقوب كه چنين ديد ، از ايشان پرسيد : « چه مىخواهيد ؟ » در پاسخ گفتند :
يا أَبانا ، ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ . أَرْسِلْهُ
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيههاى 8 و 9