اكنون مىخواهى با اين ناتوانى با من به چون و چرا پردازى يا با اين زبونى با من درافتى يا با ياوههاى خود براى من دليل آورى ! روزى كه من زمين را آفريدم تو در كجا بودى ؟ آيا مىدانستى كه اين زمين چه قدرتى دارد ؟ كجا بودى روزى كه من اين آسمان را مانند سقفى به هوا برافراشتم كه براى نگهدارى آن نه بندهايى لازم است نه پايههائى ؟ آيا فرزانگى و خرد تو به اندازهاى هست كه روشنائى آسمان را به جريان اندازد و اخترانش را به گردش درآورد يا به فرمان تو روز و شبش در پى هم آيند ؟ » ندائى كه از ميان آن ابر به گوش مىرسيد ، از آفريدههاى خداوند ، بسيار ياد كرد .
ايوب كه اين سخنان شنيد ، گفت :
« پروردگارا ! من درين كار كوتاهى كردم ! اى كاش زمين دهان باز مىكرد و مرا فرو مىبرد و من سخنى نمىگفتم كه تو را به خشم آورد . خدايا ، گزندها را بر من گرد آور . من مىدانم كه آنچه فرمودى ، آفريده دست قدرت و تدبير حكمت تست . هيچ چيزى تو را از آنچه مىخواهى باز نمىدارد و هيچ پوشيدهاى ، از ديده تو پنهان نيست . آنچه را كه در دلها نهان است تو مىدانى و درباره گزند و آسيبى كه به من رسيده چيزى مىدانستى كه من نمىدانستم . از خشم و چيرگى تو چيزهائى شنيده بودم ولى اكنون به چشم مىبينم .
من هر سخنى كه گفتم تنها براى اين بود كه پوزش مرا بپذيرى ، و تو خاموش ماندى تنها براى اين كه درباره من مهربانى كنى . اكنون به يقين من دست بر دهان گذاشته و زبان خود را بسته
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 103
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠٣