سخن درباره داستان يوسف ، عليه السلام
گفتهاند كه اسحاق درگذشت در حالى كه عمر او به يكصد و شصت سال رسيده بود .
قبر او پهلوى آرامگاه پدرش ، حضرت ابراهيم خليل عليه السلام ، واقع شد و دو فرزندش يعقوب و عيص ، او را در كشتزار حبرون ( يا جيرون ، يا حيرون ، يا عيرون ) به خاك سپردند .
يوسف ، پسر يعقوب ، زيبائى خود را نيمى از پدر و نيمى از مادر بهره برده بود .
يعقوب ، يوسف را پيش خواهر خود - كه دختر اسحاق و عمه يوسف محسوب مىشد - فرستاده بود تا از وى نگهدارى كند .
يوسف را ، هم عمهاش بسيار دوست داشت هم پدرش ، يعقوب .
از اين رو يعقوب به خواهر خود گفت :
« خواهر جان ، يوسف را پيش من بفرست . به خدا من حتى يك ساعت هم نمىتوانم دورى او را تحمل كنم . »
خواهر او در پاسخ گفت :
« به خدا من هم نمىتوانم ساعتى از او كناره گيرم . »