تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦

سخن درباره داستان يوسف ، عليه السلام

گفته‌اند كه اسحاق درگذشت در حالى كه عمر او به يكصد و شصت سال رسيده بود . قبر او پهلوى آرامگاه پدرش ، حضرت ابراهيم خليل عليه السلام ، واقع شد و دو فرزندش يعقوب و عيص ، او را در كشتزار حبرون ( يا جيرون ، يا حيرون ، يا عيرون ) به خاك سپردند . يوسف ، پسر يعقوب ، زيبائى خود را نيمى از پدر و نيمى از مادر بهره برده بود . يعقوب ، يوسف را پيش خواهر خود - كه دختر اسحاق و عمه يوسف محسوب مىشد - فرستاده بود تا از وى نگهدارى كند . يوسف را ، هم عمه‌اش بسيار دوست داشت هم پدرش ، يعقوب . از اين رو يعقوب به خواهر خود گفت : « خواهر جان ، يوسف را پيش من بفرست . به خدا من حتى يك ساعت هم نمىتوانم دورى او را تحمل كنم . » خواهر او در پاسخ گفت : « به خدا من هم نمىتوانم ساعتى از او كناره گيرم . »