در صدد جلوگيرى از آن برنيامد چون از آسيب و شورش اسماعيليان بيم داشت .
اسماعيليان پس از ساختن آن دژ به قزوين روى آوردند و اين شهر را محاصره كردند .
مردم قزوين در برابرشان ايستادگى نشان دادند و سخت - ترين جنگى را كردند كه مردم تا آن زمان ديده بودند .
يكى از دوستان ما ، بلكه يكى از بزرگان ما ، كه از پيشوايان فضلا شمرده مىشود ، براى من حكايت كرد و گفت :
من در قزوين به فرا گرفتن دانش سرگرم بودم . در آن جا مردى بود كه گروه بزرگى را رهبرى مىكرد . همه او را دلير مىخواندند . سربند سرخ رنگى داشت كه هنگام نبرد آن را به سر خود مىپيچيد . من او را دوست داشتم و از همنشينى با وى خوشم مىآمد .
روزى پيش او بودم كه گفت : « ملاحده فردا به اين شهر حمله مىكنند . و ما بيرون مىرويم و با آنان مىجنگيم . من نخستين كسى خواهم بود كه بدين جنگ تن در مىدهم و همين سربند سرخ رنگ را به گرد سر خواهم داشت . درين پيكار هيچ كس جز من كشته نخواهد شد . آنگاه ملاحده مراجعت خواهند كرد و مردم شهر نيز باز خواهند گشت . »
به خدا سوگند ، همين كه روز بعد فرا رسيد بانگ برآمد كه ملاحده به شهر روى آوردهاند .
مردم براى سركوبى آنان بيرون رفتند .
من سخن آن مرد را به ياد آوردم و از شهر بيرون رفتم .
ولى به خدا سوگند دليرى جنگ را نداشتم . فقط مىخواستم ببينم كه آنچه او گفته بود راست خواهد بود يا نه .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 90
مساهمون: ابن الأثير
ص٩٠