تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
سلطان هم با پيشنهاد او موافقت نمود . در نتيجه ، او عبد الرحمن را كشت . بعد مىنويسد : قتل او در حول و حوش گنجه اتفاق افتاد . اين خبر به گوش سلطان مسعود رسيد كه در بغداد بود . عباس فرمانرواى رى نيز در بغداد به سر مىبرد و تعداد لشكريان او بيش از قشون سلطان مسعود بود . عباس از شنيدن اين خبر به هم برآمد و آزرده خاطر شد . ولى سلطان ظاهرا با او مدارا و ملاطفت كرد و به دلجوئى وى پرداخت . آنگاه امير بغش را از ناحيهء لحف ، و امير تتر را كه حاجبش بود ، پيش خود فرا خواند . وقتى به وسيلهء سپاهيان دو نفر مذكور ، خود را نيرومند ساخت ، عباس را در اقامتگاه خود احضار كرد . همين كه عباس بر او وارد شد ، از دخول همراهانش جلوگيرى كردند و عباس را به اطاقى بردند و گفتند : « زرهء خود را از تن در بياور . » گفت : « من با سلطان عهد و پيمان‌هائى دارم . » ولى او را با مشت زدند و غلامانى كه براى از بين بردن او آماده شده بودند بر او حمله كردند . عباس وقتى كار را چنين ديد زره خود را بيرون آورد و به گوشه‌اى افكند . آنگاه با شمشير به جان او افتادند و سرش را از تن جدا كردند و پيش يارانش انداختند . بعد تنش را هم پيش آنها افكندند . پس از كشته شدن عباس تمام بار و بنه و خيمه‌ها و اموالش به غارت رفت و شهر از اين واقعه به لرزه در آمد .