سلطان هم با پيشنهاد او موافقت نمود . در نتيجه ، او عبد الرحمن را كشت .
بعد مىنويسد :
قتل او در حول و حوش گنجه اتفاق افتاد .
اين خبر به گوش سلطان مسعود رسيد كه در بغداد بود .
عباس فرمانرواى رى نيز در بغداد به سر مىبرد و تعداد لشكريان او بيش از قشون سلطان مسعود بود .
عباس از شنيدن اين خبر به هم برآمد و آزرده خاطر شد .
ولى سلطان ظاهرا با او مدارا و ملاطفت كرد و به دلجوئى وى پرداخت . آنگاه امير بغش را از ناحيهء لحف ، و امير تتر را كه حاجبش بود ، پيش خود فرا خواند .
وقتى به وسيلهء سپاهيان دو نفر مذكور ، خود را نيرومند ساخت ، عباس را در اقامتگاه خود احضار كرد .
همين كه عباس بر او وارد شد ، از دخول همراهانش جلوگيرى كردند و عباس را به اطاقى بردند و گفتند : « زرهء خود را از تن در بياور . »
گفت : « من با سلطان عهد و پيمانهائى دارم . »
ولى او را با مشت زدند و غلامانى كه براى از بين بردن او آماده شده بودند بر او حمله كردند .
عباس وقتى كار را چنين ديد زره خود را بيرون آورد و به گوشهاى افكند . آنگاه با شمشير به جان او افتادند و سرش را از تن جدا كردند و پيش يارانش انداختند . بعد تنش را هم پيش آنها افكندند .
پس از كشته شدن عباس تمام بار و بنه و خيمهها و اموالش به غارت رفت و شهر از اين واقعه به لرزه در آمد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 87
مساهمون: ابن الأثير
ص٨٧