پارسائى و دانائى و بزرگى خاندان خويش ، در نزدشان پايهاى بلند داشت .
امام فخر رازى به بحث پرداخت و ابن قدوه با عقيده او مخالفت كرد . سخن به درازا كشيد و سلطان غياث الدين برخاست و از مجلس بيرون رفت .
پس از رفتن سلطان ، امام فخر به ابن قدوه پريد و ناسزا گفت و دشنام داد و بيش از اندازه او را آزار داد .
در برابر او ابن قدوه چيزى جز اين نمىگفت كه : « مولانا تو نبايد چنين كنى ، و گرنه خداوند تو را مؤاخذه خواهد كرد .
من از خدا مىخواهم كه از گناه تو درگذرد . »
گفت و گو درين جا پايان يافت .
ضياء الدين ازين حادثه برآشفت و شكايت پيش سلطان غياث الدين برد و از امام فخر رازى بدگوئى كرد و او را به زندقه و مذهب فلاسفه منسوب ساخت .
غياث الدين به سخنان او گوش نداد .
روز بعد پسر عم ابن قدوه در مسجد جامع وعظ مىكرد .
همين كه بالاى منبر رفت پس از ستايش خدا و پيغمبر ( ص ) گفت :
«
رَبَّنا آمَنَّا بِما أَنْزَلْتَ ، وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ ، فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ
. »
( پروردگارا ما به كتابى كه فرستادى ، ايمان آورده و از رسول تو پيروى كرديم . نام ما را در صحيفهء اهل يقين ثبت فرما . )
اى مردم ما نمىگوييم مگر چيزى را كه درستى آن از سوى رسول خدا ( ص ) بر ما روشن شده باشد . اما دانش ارسطاطاليس و كفريات ابن سينا و فلسفه فارابى را نمىدانيم . پس چگونه است كه ديروز يكى از شيوخ اسلام كه از دين خدا و سنت پيغمبر او نگهدارى مىكند ، دشنام شنيده و خوار شده است ! »