وقتى پيش مستنجد برگشت ، او را از آنچه ديده بود آگاه ساخت .
از طرف ديگر ، مادر ابو على كسى را پيش مستنجد فرستاد و پيغام داد كه : « پدرت در حال مرگ است . ببالين او بيا و شاهد مرگش باش . »
مستنجد نيز كه به اوضاع بدگمان شده بود ، عضد الدين ، پيشكار خليفه ، را فرا خواند و او را با گروهى از فراشان همراه خود برد .
او كه به رعايت احتياط زره زير لباس خود پوشيده بود ، در حالى كه شمشير به دست داشت وارد اقامتگاه پدرش گرديد .
همين كه داخل شد كنيزكان بر او حمله بردند .
او با شمشير يكى از آنان را زد و مجروح كرد ، همچنين يكى ديگر را زد .
بعد فرياد كشيد و به شنيدن صداى او پيشكار خليفه و فراشان به داخل ريختند . و كنيزكان فرار كردند .
مستنجد برادر خود ، ابو على ، و مادر او را گرفت و هر دو را به زندان انداخت .
كنيزكان را نيز دستگير كرد و عدهاى از آنان را كشت و عدهاى را در آب غرق ساخت .
المستنجد باللّه وقتى به خلافت رسيد . . . مقام عضد الدين بن رئيس الرؤسا را كه قبلا پيشكار بود ، بالا برد و به وزير خود دستور داد كه نظرات او را رعايت كند .
عجب آنكه همين عضد الدين - كه مستنجد را از مرگ نجات داد - چند سال بعد يعنى در سال 566 نقشهء قتلش را كشيد .
ابن اثير پس از اشاره به مرگ او مىنويسد :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 74
مساهمون: ابن الأثير
ص٧٤