هميشه خائف و مستعد كناره گيرى خواهد بود . درين صورت وظائف خود را به دلگرمى انجام نخواهد داد و اهميت اين منصب از ميان خواهد رفت . لذا بهتر است كه اين موضوع را با عبد اللّه بن بطائحى ، كه از تمام كارهاى امير الجيوش اطلاع دارد ، در ميان بگذارى و منصب امير الجيوش را وعده دهى و از او بخواهى كه ترتيب كشته شدن او را بدهد ، آن هم به طورى كه وقتى سواره در حال عبور است يك نفر به او حمله كند و او را از پا درآورد . آن وقت ما قاتل او را مىگيريم و مىكشيم و چنين وانمود مىكنيم كه از كشته شدنش متأسف هستيم و انتقام خون او را گرفتيم . از اين راه منظور ما حاصل شده و قباحت اين كار هم متوجه ما نخواهد شد .
بنابر اين امير الجيوش به همان گونه كه شرحش را داديم كشته شد .
پس از كشته شدن او ابو عبد اللّه بن بطائحى بر جايش نشست و به لقب « مأمون » ملقب شد .
از رويدادهاى سال 555 درگذشت مقتفى و روى كار آمدن مستنجد است . راجع به توطئهاى كه براى از ميان بردن مستنجد شده بود ، ابن اثير چنين مىنويسد :
در اين سال ، پس از درگذشت مقتفى ، مردم براى خلافت با پسرش ، امير المؤمنين المستنجد باللّه ، بيعت كردند .
نام اين خليفه يوسف و مادرش ام ولد بود كه طاوس خوانده مىشد .
مقتفى كنيزك زيبائى داشت كه مادر پسرش ابو على بود .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 72
مساهمون: ابن الأثير
ص٧٢