و چند سطر بعد به ذكر حكايت ذيل مىپردازد .
سلطان مسعود ، كه خداوند بيامرزدش ، خوش اخلاق بود و با مردم به گشاده روئى و مزاح بسيار سلوك مىكرد .
از شوخ طبعى او اين كه اتابك عماد الدين زنگى ، فرمانرواى موصل ، قاضى كمال الدين محمد شهرزورى را به خدمتش به رسالت فرستاد .
قاضى كمال الدين ، يك روز را تا مغرب در خيمهء وزير سلطان مسعود گذراند . نزديك مغرب به خيمهء خود بازگشت .
در راه بود كه صداى اذان مغرب به گوشش رسيد . لذا مرد فقيهى را در خيمهاى ديد و بر او وارد شد و نماز مغرب را با او خواند . .
بعد كمال الدين از او پرسيد كه اهل كجاست . گفت من قاضى فلان شهر هستم .
كمال الدين گفت : « قاضيان سه تن هستند . دو نفرشان به جهنم مىروند كه يكى منم و يكى تو . اما آن قاضى كه به بهشت مىرود كسى است كه درهاى اين ستمگران را نمىشناسد و آنان را نمىبيند . »
فرداى آن روز سلطان مسعود كسى را فرستاد و كمال الدين را احضار كرد .
وقتى كمال الدين به حضور رسيد و چشم سلطان مسعود بر او افتاد ، خنديد و گفت : « قاضيان سه نفرند ؟ » كمال الدين جواب داد : « بله ، اى سرور من . »
سلطان مسعود گفت : « به خدا راست گفتى ، چه خوشبخت است كسى كه نه او ما را مىبيند و نه ما او را »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 57
مساهمون: ابن الأثير
ص٥٧