و ظلم و جورشان شمهاى بيان مىكند و حكاياتى شيرين يا نكاتى جالب را در تأييد گفتههاى خود شاهد مىآورد .
ضمن بيان وقايع سال 500 مىنويسد :
در اين سال ، امير المسلمين ، يوسف بن تاشفين ، فرمانرواى غرب ( يعنى قسمت جنوب غربى اسپانيا به ويژه پرتغال ) و اندلس ، درگذشت . او مردى نيك نهاد و نيكو كار و دادگر بود . به دينداران و دانشمندان متمايل بود و ايشان را گرامى ميداشت . . و در شهرهاى خود حكومت مىداد . به عفو و چشم پوشى از گناهان بزرگان علاقمند بود .
روزى سه نفر به درگاه او روى آوردند . يكى از آنان هزار دينار مىخواست تا با آن به تجارت پردازد . دومى منصبى تمنا داشت تا در دستگاه او به خدمتگزارى مشغول شود . سومى يكى از زنان او را آرزو مىكرد كه اهل نفزاوه بود و از زيباترين زنان او شمرده مىشد .
وقتى اين خبر به يوسف بن تاشفين رسيد ، به احضار آنان فرمان داد . اولى را كه خواستار مال بود ، هزار دينار بخشيد . دومى را كه كار مىخواست ، به كار گماشت . و به سومى كه آرزومند وصال همسر وى بود ، گفت : « اى نادان ، چه چيز ترا بر آن داشت تا آرزوئى را در سر بپرورانى كه بدان نمىرسى ؟ » و او را پيش همسر خود فرستاد .
آن زن او را سه روز در خيمهاى رها كرد . پس از سه روز احضارش كرد و پرسيد : « در اين مدت چه خوردى ؟ » گفت : « غذاى من در تمام اين سه روز يك جور بود . » گفت : « پس بدان كه همهء زنها هم يك جور هستند و يك مزه مىدهند . » آنگاه امر كرد كه پول و مال و پوشاك كافى در اختيارش بگذارند و روانهاش كنند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 53
مساهمون: ابن الأثير
ص٥٣