همچنين مرواريدى كه نظيرش يافت نمىشد . و زمردى كه چهار انگشت طول داشت و در يك گردنبند بزرگ قرار گرفته بود .
در اين قصر از كتابهاى گرانبهاى بىنظير آنقدر بود كه به شمارش در نمىآمد . صلاح الدين تمام آنها را فروخت .
افراد خانوادهء العاضد را نيز به محلى از قصر منتقل ساخت و كسى را مأمور نگهدارى ايشان كرد .
هر چه غلام و كنيز در كاخ بود همه را بيرون ريخت . بعضى را فروخت و بعضى را آزاد كرد و بعضى را نيز به ديگران بخشيد .
بدين گونه آن كاخ چنان خالى شد كه گوئى روز قبل هرگز ثروتى در آن نبوده است .
در اين جاست كه ابن اثير به ستايش پروردگار مىپردازد و مىگويد :
« سپاس خداوندى را كه زندهء جاويدان است و فرمانروائى او پايانپذير نيست . روزگار او را ديگرگون نمىسازد و يارى او كاهش نمىيابد . »
العاضد لدين اللّه هنگامى كه بيماريش سخت شد ، كسى را به نزد صلاح الدين فرستاد و او را به بالين خود فرا خواند .
صلاح الدين گمان برد كه شايد شدت يافتن بيمارى او دروغ است و امكان دارد كه بدين بهانه در آن جا دامى براى وى نهاده باشد . بدين جهت از رفتن به پيش خليفه خوددارى كرد .
وقتى خليفه درگذشت ، به راستى گفتار وى پى برد و از تخلفى كه كرده بود پشيمان شد .
صلاح الدين از جوانمردى و نرمخوئى و نيكخواهى و رام طبعى و فروتنى خليفه ، تعريف بسيار مىكرد . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 51
مساهمون: ابن الأثير
ص٥١