امير حسام الدين به ماردين برگشت و از آن جا نامههائى به وسيلهء كبوتران نامهبر به لشكريانى كه شهر نصيبين را نگهدارى مىكردند ، فرستاد .
در اين نامهها نوشته بود كه او و پسر عمش قريبا با سپاهى انبوه بدانجا خواهند آمد تا عماد الدين را از نصيبين دور كنند .
به آنها دستور داده بود كه پنج روز در نگهدارى شهر پايدارى نمايند تا نيروى كمكى برسد .
تصادفا اتابك عماد الدين در خيمهء خود نشسته بود كه ديد كبوترى در جلوى خيمهء روبروئى افتاد .
دستور داد تا كبوتر را بگيرند . آن را گرفتند و به حضور او آوردند .
نامه را از پاى كبوتر گشود و خواند و از آنچه در آن نوشته بود ، آگاهى يافت .
فكرى به خاطرش رسيد و دستور داد به جاى آن نامه ، نامهء ديگرى بنويسند بدين مضمون :
« من پيش پسر عم خود ، ركن الدوله ، رفتم . و او وعده داد كه مرا درين جنگ يارى كند و قشونى گرد آورد و براى كمك به ما بفرستد . او بيش از بيست روز تأخير نخواهد كرد . بنابر اين در حفظ شهر بايد بيست روز مقاومت به خرج بدهيد تا اين سپاهيان برسند . »
اين نامه را به پاى كبوتر بستند و او را به سوى شهر فرستادند . كبوتر پرواز كرد و داخل نصيبين شد .
كسانى كه در شهر مىزيستند وقتى كبوتر را گرفتند ، نامهاى كه به دستشان افتاد خواندند و دانستند كه نخواهند توانست مدت بيست روز در برابر سپاهيان اتابك عماد الدين زنگى پايدارى كنند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 30
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٠