پرسيدند : « نشانه اين طفل چيست ؟ به خدا سوگند كه ما همين كه بر او دست يافتيم او را خواهيم كشت . »
جواب داد : « اين پسرى است سرخ و سپيد كه موى بور و چشم كبود دارد . »
در آن شهر دو مرد بزرگ و گرامى و بلند پايه مىزيستند .
يكى از اين دو تن ، پسرى داشت كه هر دخترى خواهان زناشوئى با وى بود .
ديگرى نيز داراى دخترى بود كه در زيبائى همانند نداشت .
از اين رو يكى از آن دو مرد ، دختر خود را به پسر ديگرى داد . از پيوندى كه ميان اين پسر و دختر صورت گرفت ، آن فرزند به جهان آمد .
وقتى صالح به آن قوم گفت كه : « نوزادى در ميان شما شتر مرا پى خواهد بريد . » ، آنان قابلههائى از آن قريه را برگزيدند و پاسبانانى را نيز همراه ايشان كردند كه در قريه گردش كنند و هر گاه زنى را يافتند كه در حال زايمان است ببينند كه چگونه فرزندى مىآورد .
زنان قابله همين كه اين نوزاد را ديدند ، فرياد برآوردند و گفتند :
اين همان نوزاد است كه صالح ، پيامبر خدا ، فرموده است .
وقتى پاسبانان خواستند نوزاد را بگيرند ، دو پدر بزرگ او ، يعنى پدر بزرگ پدرى و پدر بزرگ مادرى او ، ميان پاسبانان و نوزاد حائل شدند و گفتند :
« اگر صالح بخواهد اين نوزاد را از ما بگيرد ، بىگمان
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 296
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٩٦