بلكه به مسجدى كه داشت ، و آن را مسجد صالح مىخواندند ، مىرفت و شب را در آن جا به روز مىرساند .
همين كه دشمنان او داخل آن غار شدند تخته سنگ بزرگى بر سرشان فرود آمد و آنان را كشت .
چند تن از مردانى كه اين موضوع را مىدانستند به سوى غار رفتند و آنان را كشته يافتند . برگشتند و فرياد زدند :
« صالح نخست به آنان دستور داد كه فرزندان خود را بكشند . بعد هم خودشان را كشت ! » همچنين گفتهاند :
اين نه تن كسانى بودند كه شتر صالح را پى بريدند .
و وقتى صالح آنان را از عذاب خدا ترساند ، با يك ديگر هم پيمان شدند و سوگند خوردند كه خون صالح را بريزند .
گفتند :
« بيائيد تا صالح را بكشيم . اگر تهديد او دربارهء ما راست باشد كه در كشتنش شتاب ورزيدهايم و اگر دروغ باشد او را نيز به شترش ملحق ساختهايم . »
بر اين پيمان ، شبانه به سوى خانواده او روانه شدند تا بر او دست يابند . ولى فرشتگان ايشان را سنگباران كردند و كشتند .
يارانشان رسيدند و چون آنان را كشته يافتند ، به صالح گفتند : « تو آنها را كشتهاى . »
و مىخواستند صالح را بكشند كه خانواده و خويشانش مانع شدند و گفتند :
« او هم اكنون شما را از عذاب خداوند ترسانيده است .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 298
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٩٨