تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 23

مساهمون:

ص٢٣
از اين رو ، روز بعد ، كسى را به خدمت صلاح الدين فرستاد و اجازه خواست كه بار ديگر به حضورش بار يابد . وقتى با صلاح الدين روبرو شد به او گفت : « مىخواهم سخنى بگويم كه از خود مىگويم و پيامى نيست كه از سوى سرورم آورده باشم . دوست دارم كه دربارهء سخن من انصاف دهى . » گفت : « بگو ! » گفت : « اى سرور من ، هيچ كس به بدى تو نيست . تو در رديف بزرگترين سلاطين هستى و مقامت هم از همه بالاتر است . اگر مردم بشنوند كه با فرنگيان صلح كردى و جهاد با آنان ، همچنين مصالح مملكت خود را فرو گذاشتى و از آنچه به خير و صلاح خودت و ملتت و كليهء مسلمانان بود ، دست كشيدى و رو گردان شدى و لشكريان خود را از شهرهاى دور و نزديك گرد آوردى و راه افتادى و مبالغ بسيارى به خود و سپاه خود ضرر زدى به خاطر يك روسبى آواز خوان چه جوابى خواهى داد ؟ . . . پيش خداوند بزرگ ، و بعد ، نزد خليفهء مسلمانان و ملوك اسلام و ساير فرمانروايان جهان چه عذرى خواهى آورد ؟ فرض كن كسى رفتارى كه با قلج ارسلان شده ، با تو بكند . آيا كار به همين جا نمىكشد ؟ از اين گذشته ، فرض كن قلج ارسلان مرده و اين دخترش مرا پيش تو فرستاده تا از تو پناه بخواهد و خواهش كند كه داد او را از شوهرش بستانى . اگر به داد او برسى ، پس قلج ارسلان هم كه اينك مرا فرستاده ، گمان داشته كه به داد دخترش خواهى رسيد و او را رد نخواهى كرد . » صلاح الدين گفت : « به خدا سوگند كه حق با تست . درست همان است كه تو مىگوئى . ولى اين مرد پيش من آمده و به من