تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 22

مساهمون:

ص٢٢
لذا صلاح الدين با فرنگيان قرار متاركهء جنگ گذاشت و با لشكريان خود حركت كرد . . . و به شهر رعبان رفت . در آن جا نور الدين محمد پيش وى آمد و در نزدش ماند . قلج ارسلان وقتى شنيد كه نور الدين محمد به صلاح الدين پيوسته ، بزرگترين سردار خود را پيش صلاح الدين فرستاد و پيام داد كه : « اين مرد با دختر من چنين و چنان كرده است . بدين جهت من ناچارم كه به شهرهاى او حمله برم و كارى كنم كه مقام خود را بشناسد و ديگر پا از گليم خود بيرون نگذارد . » وقتى فرستادهء او رسيد و پيش صلاح الدين رفت و رسالت خود را انجام داد ، صلاح الدين به هم برآمد و خشمگين شد و به او گفت : « به سرور خود بگو : به خدائى كه جز او خداى ديگرى نيست ، اگر برنگردد و دست از سر نور الدين برندارد ، به ملطيه خواهم آمد ، كه نزديك است و از اين جا تا آن شهر دو روز بيش‌تر فاصله نيست . آن وقت از اسب خود پياده نخواهم شد مگر هنگامى كه به داخل شهر رسيده باشم . بعد به تمام شهرهاى او حمله خواهم برد و همه را از او خواهم گرفت . » فرستادهء قلج ارسلان پى برد كه كارى سخت در پيش دارد . لذا از نزد صلاح الدين برخاست و رفت . او تازه به اردوگاه صلاح الدين رسيده و كثرت سپاه و سلاح و چارپايان او را از نزديك برانداز كرده و ديده بود كه صلاح الدين چقدر توانائى و تجمل دارد . . . و اگر در صدد پيكار با ايشان برآيد ، شهرهاى ايشان را خواهد گرفت .