آيه اى از قرآن را شنيد و مدهوش شد ، گفتم : كدام آيه ؟ گفتند : * ( أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّه ) * . . .
ناگهان آن مرد مدهوش كه صداى ما را شنيد به هوش آمد ، و شروع به خواندن اين اشعار سوزناك نمود :
اما آن للهجران ان يتصرما
و للغصن غصن البان ان يتبسما
و للعاشق الصب الذى ذاب و انحنى
ا لم يان ان يبكى عليه و يرحما
كتبت بماء الشوق بين جوانحى
كتابا حكى نقش الوشى المنمنما
« آيا موقع آن نرسيده است كه زمان هجران به سر آيد ؟ ! و شاخه بلند و خشبوى اميد من خندان شود ؟
و آيا زمان آن نيامده كه براى عاشق بيقرارى كه آب شده و منحنى گشته ، بر او بگريند و مورد ترحمش قرار دهند ؟
آرى با آب شوق در درون قلبم نوشتم :
نامه اى نوشتم كه صفحه زيبا و رنگارنگ و جالبى را حكايت مىكند » .
سپس گفت : مشكل است ، مشكل است ، مشكل ! اين را گفت و بار ديگر مدهوش بر زمين افتاد ، او را حركت داديم ولى ديديم جان به جان آفرين تسليم كرده ! ( 1 ) .
هامش
( 1 ) تفسير « روح المعانى » جلد 27 صفحه 156 .