بيرون پريد ، و در صفوف سعدا جاى گرفت ، به عقب برگشت و از ديوار بام فرود آمد ، و به خرابه اى وارد شد كه جمعى از كاروانيان آنجا بودند ، و براى حركت به سوى مقصدى با يكديگر مشورت مىكردند ، مىگفتند فضيل و دارودسته او در راهند ، اگر برويم راه را بر ما مىبندند و ثروت ما را به غارت خواهند برد ! فضيل تكانى خورد و خود را سخت ملامت كرد ، و گفت چه بد مردى هستم ! اين چه شقاوت است كه به من رو آورده ؟ در دل شب به قصد گناه از خانه بيرون آمدهام ، و قومى مسلمان از بيم من به كنج اين خرابه گريختهاند ! روى به سوى آسمان كرد و با دلى توبه كار اين سخنان را بر زبان جارى ساخت :
اللهم انى تبت اليك و جعلت توبتى اليك جوار بيتك الحرام ! : « خداوندا من به سوى تو بازگشتم ، و توبه خود را اين قرار مىدهم كه پيوسته در جوار خانه تو باشم ، خدايا از بدكارى خود در رنجم ، و از ناكسى در فغانم ، درد مرا درمان كن ، اى درمان كننده همه دردها ! و اى پاك و منزه از همه عيبها ! اى بىنياز از خدمت من ! و اى بىنقصان از خيانت من ! مرا به رحمتت ببخشاى ، و مرا كه اسير بند هواى خويشم از اين بند رهايى بخش » ! خداوند دعاى او را مستجاب كرد ، و به او عنايتها فرمود ، و از آنجا بازگشت و به سوى « مكه » آمد ، سالها در آنجا مجاور بود و از جمله اوليا گشت !
گداى كوى تو از هشت خلد مستغنى است
اسير عشق تو از هر دو كون آزاد است ! ( 1 )
بعضى از مفسران نقل كردهاند كه يكى از رجال معروف بصره مىگويد من از راهى مىگذشتم ناگهان صيحه اى شنيدم به دنبال آن رفتم مردى را مشاهده كردم بيهوش بر زمين افتاده بود گفتم اين چيست ؟ گفتند : مردى است بيداردل ،
هامش
( 1 ) اقتباس از « سفينة البحار » ( جلد 2 صفحه 369 ) و « روح البيان » جلد 9 صفحه 365 ، و « تفسير قرطبى » جلد 9 صفحه 6421 .