25 - ناگهان يكى از آن دو به سراغ او آمد در حالى كه با نهايت حيا گام برمىداشت و گفت :
پدرم از تو دعوت مىكند تا مزد سيراب كردن گوسفندان را براى ما به تو بپردازد هنگامى كه موسى نزد او ( شعيب ) آمد و سرگذشت خود را شرح داد گفت نترس از قوم ظالم نجات يافتى !
تفسير : يك كار نيك درهاى خيرات را به روى موسى گشود !
در اينجا در برابر « پنجمين صحنه » از اين داستان قرار مىگيريم ، و آن صحنه ورود موسى به شهر مدين است . . .
اين جوان پاكباز چندين روز در راه بود ، راهى كه هرگز از آن نرفته بود و با آن آشنايى نداشت ، حتى به گفته بعضى ناچار بود با پاى برهنه اين راه را طى كند ، گفتهاند هشت روز در راه بود ، آن قدر راه رفت كه پاهايش آبله كرد .
براى رفع گرسنگى از گياهان بيابان و برگ درختان استفاده مىنمود ، و در برابر اينهمه مشكلات و ناراحتيها تنها يك دلخوشى داشت و آن اينكه به لطف پروردگار از چنگال ظلم فرعونى رهايى يافته است .
كمكم دورنماى « مدين » در افق نمايان شد ، و موجى از آرامش بر قلب او نشست ، نزديك شهر رسيد ، اجتماع گروهى نظر او را به خود جلب كرد ، به زودى فهميد اينها شبانهايى هستند كه براى آب دادن به گوسفندان اطراف چاه آب اجتماع كردهاند .
« هنگامى كه موسى در كنار چاه آب مدين قرار گرفت گروهى از مردم را در آنجا ديد كه چارپايان خود را از آب چاه سيراب مىكنند » ( * ( وَلَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْه أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ ) * ) .
« و در كنار آنها دو زن را ديد كه گوسفندان خود را مراقبت مىكنند اما