و هرگز از آنان جدا نشد آنها كه از آئين بتپرستى فرار كرده بودند در پايان روز به غارى رسيدند ، و تصميم گرفتند مقدارى در غار استراحت كنند ، خداوند خواب را بر آنها چيره كرد ، همانگونه كه در قرآن مىفرمايد « سالها آنها را در خواب فرو برديم » .
آنها آن قدر خوابيدند كه آن شاه جبار مرد ، و مردم شهر نيز يكى پس از ديگرى از دنيا رفتند ، و زمان ديگر و جمعيت ديگرى جاى آنها را گرفتند .
اصحاب كهف پس از اين خواب طولانى بيدار شدند و از يكديگر در باره مقدار خواب خود سؤال كردند ، نگاهى به خورشيد كردند ديدند بالا آمده گفتند : يك روز يا بخشى از يك روز خوابيدهايم ! .
سپس به يك نفر از خودشان ماموريت دادند و گفتند اين سكه نقره را بگير و به صورت ناشناس داخل شهر شو ، و براى ما غذايى تهيه كن ، اما مواظب باش تو را نشناسند ، زيرا اگر از وضع ما آگاه شوند يا ما را به قتل مىرسانند و يا به آئين خود بازمىگردانند .
آن مرد وارد شهر شد اما منظره شهر را بر خلاف آنچه بخاطر داشت مشاهده كرده و جمعيت غير از آن جمعيتى بودند كه او مىشناخت ، اصولا لغت آنها را درست نمىفهميد ، همانگونه كه آنها نيز زبان او را درست درك نمىكردند ، به او گفتند تو كيستى و از كجا مىآيى ؟ ! او سرانجام پرده از روى اسرارش برداشت ، پادشاه آن شهر ( كه در آن زمان خداپرست بود ) با يارانش همراه آن مرد به سوى غار حركت كردند ، هنگامى كه به در غار رسيدند به درون نگاه مىكردند ، بعضى مىگفتند اينها سه نفر بيشتر نيستند كه چهارمين سگ آنها است ، بعضى مىگفتند پنج نفرند كه ششمين سگ آنهاست ، و بعضى مىگفتند هفت نفرند كه هشتمين سگ آنها است .
در اين حال خداوند آنها را در حجابى از رعب قرار داده بود به گونه اى
الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل ( تفسير نمونه ) ( فارسي ) — صفحة 396
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣٩٦