هنگامى كه سه ميل راه رفتند « تمليخا » به آنها گفت : برادران ! پادشاهى و وزارت گذشت ، راه خدا را با اين اسبهاى گرانقيمت نمىتوان پيمود ، پياده شويد تا پياده اين راه را طى كنيم ، شايد خداوند گشايشى در كار فرو بسته ما كند .
آنها اسبها را رها كردند ، و پياده به راه افتادند ، هفت فرسخ در آن روز با سرعت راه رفتند ، اما پاهاى آنها مجروح شد ، و خون از آن مىچكيد ! .
چوپانى به استقبال آنان آمد ، گفتند اى چوپان آيا جرعه شير يا آب دارى ما را ميهمان كنى ؟ چوپان گفت آنچه دوست داريد دارم ، ولى من چهرههاى شما را چهره شاهان مىبينم ! اينجا چرا ؟ من فكر مىكنم ، شما از دقيانوس پادشاه فرار كردهايد .
گفتند : اى چوپان ! حقيقت اين است كه ما نمىتوانيم دروغ بگوئيم ، ولى آيا اگر راست بگوئيم درد سرى براى ما نمىآفرينى ؟ سپس سرگذشت خود را شرح دادند .
چوپان خود را بر دست و پاى آنها افكند و بوسيد و گفت : برادران ! آنچه در دل شما افتاده ، در دل من هم افتاده است ولى اجازه دهيد گوسفندان را به صاحبانش برسانم ، و به شما ملحق شوم ، آنها قدرى توقف كردند تا او گوسفندان را رسانيد و بازگشت در حالى كه سگ او همراهش بود . . .
اين جوانان نگاه به سگ كردند بعضى گفتند ترس اين هست كه او با سر و صداى خود راز ما را فاش كند ، اما هر قدر خواستند او را از خود دور كنند حاضر نشد ، گويى مىگفت بگذاريد من شما را از دشمنان محافظت كنم ، ( من هم رهرو اين را هم ! . . . ) .
اين هفت نفر به راه خود ادامه دادند در حالى كه سگ به دنبال آنها روان بود تا از كوهى بالا رفتند و در كنار غارى قرار گرفتند ، بر در غار چشمهها و درختان ميوه اى يافتند ، از آن خوردند و سيراب شدند ، تاريكى شب فرا رسيد
الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل ( تفسير نمونه ) ( فارسي ) — صفحة 399
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣٩٩