ملكوت الهى به پرواز درمىآيد . اين همان باز است كه در ويرانه جغدان فتاده و اينك روزهاى همدمى او با آن حيوانات خودبين و خودكامه به پايان مىرسد :
باز در ويرانه بر جغدان فتاد
راه را گم كرد و در ويران فتاد ( 1 ) بر سرى جغدانش بر سر مىزنند
پرّ و بال نازنينش مىكنند
ولوله افتاد در جغدان كه ها
باز آمد تا بگيرد جاى ما
چون سگان كوى پرخشم و مهيب
اندر افتادند در دلق غريب
باز گويد من چه در خوردم به جغد
صد چنين ويران رها كردم به جغد
من نخواهم بود اين جا مىروم
سوى شاهنشاه راجع مىشوم
خويشتن مكشيد اى جغدان كه من
نى مقيمم مىروم سوى وطن
اين خراب ، آباد در چشم شماست
ور نه ما را ساعد شه باز جاست
جغد گفتا باز حيلت مىكند
تا ز خان و مان شما را بركند
. . .
. . .
گفت باز ار يك پر من بشكند
بيخ جغدستان شهنشه بركند
پاسبان من عنايات وى است
هر كجا كه من روم شه در پى است
چون بپراند مرا شه در روش
مىپرم بر اوج دل چون پرتوش
همچو ماه و آفتابى مىپرم
پردههاى آسمانها مىدرم
روشنى عقلها از فكرتم
انفطار آسمان از فطرتم
بازم و در من شود حيران هما
جغد كه بود تا بداند سِرّ ما
يكدمم با جغدها دمساز كرد
از دم من جغدها را باز كرد
هامش
( 1 ) . بايد گفت مصرع دوم قابل تطبيق تشبيهى به امير المؤمنين ( ع ) نيست ، لذا بايد تأويل شود به اين كه اين خاكدان كه زمين ناميده مىشود ، وطن اصلى آن بزرگوار نبود .