به وجود آمدن آن ملكهء فعال در درون آدمى كه ايمان ناميده مىشود ، داراى اركان بسيار با اهميتى است . از آن جمله : 1 - محتواى ايمان ( موضوعات و قضايايى كه ايمان به آنها تعلق گرفته است ) . اين موضوعات و قضايا حتما بايد روشن و متكى به عقل و قلب و هماهنگى آن دو با يكديگر باشد . يعنى اگر آدم با ايمان بخواهد ايمان خود را براى بررسى و نقد مورد ملاحظه قرار بدهد ، بتواند از شهود قلبى و استدلال صحيح عقلى براى شناخت و اثبات آن بهره بردارد .
اگر ايمان ، استمرارى راكد داشته باشد ، هيچ گونه نتيجه صحيحى نخواهد بخشيد .
2 - انسان با ايمان ، بايد از استمرار تجددى ايمان كاملا برخوردار باشد و به يك عده موضوعات و قضايايى كه از دورانهاى گذشته درونش جاى گرفته و هرگز در مجراى تجدد و نوبه نو شدن قرار نمىگيرد به عنوان ايمان تكيه نكند . ضرر تخريب ايمانهاى رسوبى را مىتوان در اين مطلب كه متذكر مىشويم ، درك كرد . در هر دورانى ، مخصوصا در دورانهاى متأخّر ، كسانى پيدا مىشوند كه پس از كوششها و تلاشهاى جدى در بارهء علوم و فلسفهها در گذرگاه يك عمر ، مثلا 60 يا 70 يا 80 سال ، آن عقايد دينى را مورد بررسى و تحقيق قرار مىدهند كه در دوران آغاز جوانى از پدر و مادر يا آموزشگاههاى ابتدايى مانند دبستان و غير ذلك فرا گرفتهاند و از آن جهت كه فراگرفتههاى خود در علوم و فلسفه را موافق آن عقايد ابتدايى و كودكانه نمىبينند به ترديد و انكار برمىخيزند آيا ممكن است كه اين گونه اشخاص ولو يك بار هم كه شده از روى خرد ناب و فطرت سليمه از خود بپرسند كه چطور شد آن همه معلومات و معارف دورهء آغاز جوانى را به جهت تعمق و گسترش اطلاعات و معلومات بعدى كنار گذاشتى ، ولى در بارهء عقايد حياتى به همانها قناعت كردى كه در آغاز جوانى با الفاظ و