خواهد داد .
دو - لزوم اعتقاد به ضرورت بعثت انبياء عليهم السلام
كه عقل سالم و وجدان بشرى حكم به آن مىنمايد ، زيرا او با كمال وضوح مىبيند كه هر اندازه هم كه آدمى در كشف سطوح طبيعت و ابعاد استعدادهاى خويش پيش مىرود و هر اندازه كه در بهره بردارى از اين همه معلومات بيكران كه در دو قلمرو طبيعت و انسان بدست آورده است چيره دستى مىنمايد ، با اين حال هر چه پيش مىرود به مشكلات زندگى او افزوده مىگردد ، تا آنجا كه با تمام صراحت به پوچى زندگى مىرسد و به هر درى كه مىزند جز صداى يأس و نوميدى از آن در بگوشش نمىرسد . در اينجا بسيار مناسب است به اين نكته متوجه شويم كه بشر هر مكتبى را كه براى حل مشكلات خود به وجود مىآورد ، اگر چه يك مقدار روشنايىهايى را براى پيش پاى خود مىگسترد ولى تاريكيهايى را كه بهمراه همين روشناييها در پيرامون او سايه افكن مىگردد نمىتواند بر طرف بسازد .
سه - اعتقاد جزمى به روز معاد
و مسئول قرار گرفتن در بارهء اعمالى كه انجام داده و بروز اعمال او به شكل خوشايند يا ناخوشايند كه مجازات و كيفر ناميده مىشوند ، روشنترين استدلال براى اين اصل ثابت به اضافهء حكم فطرى بديهى كه در نهاد همهء انسانهاى آلوده نشده به تخيلات و هوى و هوسهاى ويرانگر درون ، آن عده اصول و قواعد ارزشى است كه بطور ملموس يا ناملموس در فرهنگ عام بشرى در بارهء انسانها مىجوشد ، مانند خدمت به نوع و تعاون و تساوى در برابر قوانين و كرامت و شرف ذاتى انسان و احساس تكليف بالاتر از سوداگرىهاى رايج كه با هيچ مغالطه بازى و سفسطه گرايى نمىتوان آنها را از فرهنگ عام بشرى محو و نابود ساخت . اين اصول و قواعد با كمال صراحت لزوم ابديت را اثبات مىنمايد زيرا -
روزگار و چرخ و انجم سربسر بازيستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى
چهار - ادامهء زعامت و ولايت كبرى
كه در اصطلاح علم كلام آن را امامت و خلافت