عامل يا شرط و يا مقتضى وجود عدالت بوده باشد ، همان گونه كه هر چيزى نمىتواند براى بوجود آمدن ساير موضوعهاى علمى دخالت بورزد . و نيز همان گونه كه واقعياتى مخصوص هستند كه مىتوانند مانعى از بوجود آمدن « واقعيات براى خود » كه موضوعهاى علمى مىباشند بوجود بياورند ، همانطور براى جلوگيرى و يا معدوم ساختن عدالت از وضع روانى يك انسان موانع خاصى وجود دارد و هر چيزى نمىتواند به عنوان مانع از تحقق عدالت جلوگيرى نمايد . مثلا براى زوال عدالت از درون انسان ، بخار شدن فلان آب به وسيلهء حرارت ، نمىتواند علت باشد ، بلكه علت محو شدن عدالت از درون انسان بروز تمايلات لذت گرايى و هوسبازى و خود كامگىها و خودخواهىها مىباشد . لذا اگر ما كسى را زير نظر بگيريم و ببينيم آن شخص در صدد شناخت و درك معناى عدالت برآمده و خود را براى عادل شدن آماده مىكند يعنى واقعا مىخواهد با شناخت كامل عدالت و دور ساختن خويشتن از پليديها و هر گونه انحرافات ، عدالت را در درون خود تحقق ببخشد ، ما مىتوانيم حتى لحظه به لحظه پيشرفت چنين شخصى را در مراحلى كه مشغول طى كردن آنها است درك نماييم ، درست مانند پيگيرى از جريان تدريجى روييدن يك گل و بارور گشتن يك درخت .
همان گونه كه مىتوانيم پس از وصول به مقام با ارزش عدالت در صورت تخلف و كوتاهى نمودن او در بارهء حفظ عدالت عوامل سقوط او را مورد بررسى قرار بدهيم .
مىدانيم كه سود پرستى افراطى و لذت گرايىهاى فوق عادى ، اخلاق عالى و عشق به فضيلت را از درون انسانها مىزدايد و در نتيجه عدالت از جان آدمى زدوده مىشود : اين كه مولوى اين سقوط قهقرائى را بيان مىكند ، يك بررسى كاملا علمى است كه با قالب ادبى بيان شده است :
اندك اندك راه زد سيم و زرش
مرگ و جسگ نوفتاد اندر سرش
عشق گردانيد با او پوستين
مىگريزد خواجه از شور و شرش
عارف ما گشته اكنون خرقه دوز
رفت از سر حالت خرقه درش
عشق داد و دل بر اين عالم نهاد
در برش ديگر نيايد دلبرش
مولوى
نخست جريان تدريجى عامل سقوط فضيلت را در انسان مورد نظرش