آن يكى را دست بر گوشش رسيد
آن بر او چون باد بيزن شد پديد
آن يكى را كف چو بر پايش بسود
گفت شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكى بر پشت او بنهاد دست
گفت خود اين پيل چون تختى بدست
همچنين هر يك به جزئى كاو رسيد
فهم آن ميكرد بر آن مىتنيد
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن يكى دالش لقب داد آن الف
در كف هر كس اگر شمعى بدى
اختلاف از گفتشان بيرون شدى
اين يك مثال بسيار ساده و رسا است و اثبات مىكند كه اولا محدوديت و تعين خاص كانال ارتباط و موضعگيرى و ثانيا به جهت نبودن روشنايى ، چه اختلافاتى در دريافت واقعيتها بروز مىكند و هر يك از ناظران نظرى مخالف ديگرى ابراز مىنمايد ، در نتيجه مكتبها و عقايد بسيار متفاوت و متضاد در قلمرو معرفت بشرى ظهور مىكند كه هيچ مبنائى جز محدوديت وسائل درك و فقدان يك وسيلهء عمومى درك از منطقهء « برون ذاتى » كه همان نور است ، ندارد . اين يك عامل اختلاف . عامل ديگر مربوط به بازتاب خاص ذهنى هر يك از آنان در نتيجهء تماس دست ( حس ) او با يكى از اعضاى فيل است كه موجب شده است همان عضو را با آن شيء كه در زندگى با آن در تماس است مانند ناودان يا تخته تفسير نموده و در نتيجه فيل را با آن ساختهء ذهنى خود تعبير و تفسير نمايد . يك عامل مهم ديگر در بارهء بازيگرى مغز آنان در تحصيل علم و معرفت در بارهء فيل ، همان عامل قناعت به تصور نخستين و ارتباط اولى و محدود با منطقهء برون ذاتى است ، يعنى فقط مثلا با خرطوم تماس پيدا كرده است و در نتيجه فيل را تنها ناودان تعبير نموده است . و آن ديگرى هم كه با دست خود گوش فيل را لمس نموده است اين نتيجه را گرفته است كه فيل بادبزن است . اگر شرايط مغزى آنان اجازه مىداد كه اعضاى ديگر فيل را هم لمس نمايند ، قطعى است كه علم آنان در بارهء آنچه كه از راه لمس درك كرده بودند تغيير مىيافت . يك مثال ديگرى هم كه بسيار پر معنى است و مىتواند در تفهيم مطلب ما بسيار مفيد بوده باشد ، داستان مختصريست كه مولوى براى بهره بردارى در تأثير و دخالت كانالهاى دريافت انسانى مانند نور و تشابه در نمودى كه لمس آن را اثبات مىنمايد آورده است . او مىگويد :