حقّ طلب مانند حجر بن عدى ، صيفى بن فسيل الشّيبانى ، قبيصة بن ضبيعة العبدى ، محرز بن شهاب المنقرى ، كدام بن حيّان العنزى ، عبد الرّحمن بن الحسّان العنزى در ميان مردم خود كامهء جامعه كه از پيشتازان خود كامه ترى تبعيّت مىكنند ، غريب و بيگانه تلقّى ميشوند و تدريجا مزاحم منافع خود كامگان جلوه مىنمايند و در نتيجه از روى زمين محو ميشوند .
روزگار با چنگال و دندان بر انسانهاى شريف و صاحبان كرامت و حيثيّت حمله مىبرد . باطل پس از خاموشى و سكوت نعرهها بر مىآورد و خود نمائى مىكند ، و خود را با اشكال جالب براى مردم مطرح مىنمايد .
مردم براى فسق و فجور هماهنگىها نمايند ، گوئى ضرورت حياتى ايجاب كرده است كه عفّت و حكمت و عدالت و شجاعت و تقوى را كنار بگذارند و زندگى خود را با معاصى و كثافتها بيالايند اين هم يك نتيجهء طبيعى انصراف از راه حقّ و حقيقت است كه همهء نيروهاى مردم را صرف معاصى و كثافتكاريها مىنمايد .
از كسانى كه دين دارند فرار ميكنند ، شگفتا ، بشر در آن موقع كه از سالكان طريق حقّ رويگردان مىشود ، چگونه مىانديشد و چه روئى پيدا مىكند و پاسخ وجدانش را چگونه مىدهد براستى ، چنين اشخاصى چگونه از مشاهدهء عظمتها ناراحت ميشوند و متنفّر مىگردند آرى من هم در دوران گذشته و در آغاز جوانى هر وقت كه مىشنيدم اشخاصى پيدا ميشوند كه از علم و معرفت و صفات حميدهء انسانى و مكارم اخلاق احساس ناراحتى مىكنند ، به هيچ وجه باور نمىكردم و گويندهء چنين سخنى را متّهم مىساختم ، تا اين كه با مشاهدات روزگار و گذشت ساليان ، با كمال روشنى خفّاش صفتانى را ديدم كه اصلا كارى جز فرار از نور و رقص در تاريكى ندارند ، مخصوصا اگر خرمن خود را آتش زده و خاكستر كرده باشند .
ز ان كه هر بدبخت خرمن سوخته
مىنخواهد شمع كس افروخته
هر چه فرياد بزنى ، التماس كنى كه -
رو كمالى را بدست آور تو هم
كز كمال ديگران نفتى به غم