از دست مىدهد . اگر چه صدق و اخلاص ابو العلاى معرّى در گفتارش كاملا مورد ترديد است ، بلكه در مواردى فراوان خودنمائى او با ابراز خلاف واقعيّات ثابت شده است ولى مضامين ابياتى كه ذيلا نقل مىشود ، حاكى از جريانات جبرى حاكميّت جهل در يك جامعه مىباشد . ابيات زير به او نسبت داده شده است :
1 - فلمّا رأيت الجهل فى النّاس فاشيا
تجاهلت حتّى ظنّ أنّى جاهل
2 - إذا وصف الطَّائىّ بالبخل مادر
و عيّر قسّا بالفحاحة باقل
3 - و قال السّها للشّمس أنت خفيّة
و قال الدّجى للصّبح لونك حائل
4 - و طاولت الأرض السّماء سفاهة
و فاخرت الشّهب الحصى و الجنادل
5 - إذا فات عضدى ما تأسّف منكبى
و إن بان زندى ما بكته الأنامل
1 - وقتى كه ديدم جهل در ميان مردم رواج پيدا كرده است ، من هم خود را به نادانى زدم بطورى كه گمان كردند من هم مانند آنان جاهلم 2 - در آن هنگام كه مادر ( بخيلترين فرد در نژاد عرب ) حاتم طائى را با بخل توصيف نمايد و باقل ( احمقترين فرد در نژاد عرب ) قسّ بن ساعدهء ايادى حكيم معروف عرب را به احمقى معيوبش كند 3 - ستارهء كوچك سها بآفتاب بگويد : تو مخفى ( ناپيدا ) هستى و تاريكى شب به بامداد روشن بگويد رنگ تو تاريك كننده است 4 - و زمين از روى حماقت به آسمان گردنكشى نمايد و شنها و سنگها به ستارههاى پر نور افتخار كنند 5 - در اين موقع اگر بازويم از بين برود شانهام به آن تأسّف نمىخورد ، و اگر بند دستم جدا شود ، سر انگشتانم به آن نمىگريد .
طغيان و طغيانگر با عظمت جلوه مىكند ، مردم با ديدهء عظمت به طاغوتها و طاغوتيان مىنگرند . آنان ادّعاى قهرمان بودن خود را بر در و ديوار جامعه ترسيم مىكنند و مردم ساده لوح و ضعيف النّفس جامعه هم ادّعاى آنان را مىپذيرند .
دعوت كنندگان به حقّ و حقيقت كم ميشوند ولى كاملا از بين نمىروند ، كم ميشوند ، زيرا وقتى كه فرياد حقّ طلبانه شنونده و گيرنده اى نداشته باشد ، انسانهاى