در ميان مردم را مورد بررسى قرار بدهيم . مثلا محبّتى ما بين دو نفر انسان بوجود مىآيد كه بتازگى با يكديگر الفت پيدا كردهاند و هنوز از انگيزههاى محبّت در يكديگر اطَّلاعى ندارند . اين محبّت ممكن است معلول اندكى از مال باشد كه يكى از آن دو به ديگرى بخشيده است . در ميان مادران و كودكانشان ، و پدران و فرزندانشان و برادرها و خواهرها و همچنين همسران با يكديگر ، انواعى از محبّتها ديده مىشود كه نه از نظر هويّت و نه از نظر خواصّ قابل مقايسه با هم نمىباشند ، با اين حال همهء آنها در كلماتى مانند علاقه ، محبّت ، و داد و غير ذلك گنجانده ميشوند . اكنون بپردازيم به بيان محبّت معقول و و الا كه متأسّفانه بسيار اندك ديده مىشود . مقصود از اين محبّت ، آن انجذاب و خواستن است كه پس از شناخت حقيقت محبوب و آثار وجودى و ارزشهاى آن پديدار مىگردد -
اين محبّت هم نتيجهء دانش است
كى گزافه بر چنين تختى نشست
دانش ناقص كجا اين عشق زاد
عشق زايد ناقص امّا بر جماد
بر جمادى رنگ مطلوبى چو ديد
از صفيرى بانگ محبوبى شنيد
دانش ناقص نداند فرق را
لا جرم خورشيد داند برق را
جاى ترديد نيست كه هيچ انسانى توانائى شناسائى كامل و همه جانبهء محبوب خود را ندارد و نمىتواند داشته باشد ، تا محبّت او از اين شرط اساسى برخوردار گردد ، بنا بر اين هيچ محبّتى از مردم به مردم در هر وضع و موقعيّتى كه باشند ، به درجهء اعلا و كامل نخواهد رسيد حتّى در عشقهاى مجازى ، اگر - چه كيفيّت محبّت و علاقه به منتها درجهء شدّت مىرسد ، ولى بدانجهت كه از شرط اساسى مزبور بر خوردار نيست و نيز معشوق در معرض تغيّر و دگرگونى است ، لذا محبّت به درجهء معقول و و الا نمىرسد بنا بر اين ، فقط محبّت خدا بر مخلوقات خويش است كه اصيل و مبنى بر تمام واقعيّت آنها است .
نكتهء دوم - تشويق و تحريك انسانها به دوست داشتن يكديگر است ، زيرا