در آن هنگام كه در مغرب زمين جدال و مناقشه ميان دو مكتب ايده آليسم و رئاليسم اوج مىگيرد ( 1 ) عوامل و شرايطى ايجاد مىكند كه همين مسأله در مشرق زمين هم بشدّت مورد توجّه قرار بگيرد ، و به همين جهت فضلاى مسلمين در مشرق زمين همين مسأله را با كمال دقّت مورد بحث و بررسى قرار دادهاند بطورى كه مىتوان گفت نكاتى را كه دانشمندان مسلمين در مشرق زمين در اين مبحث متوجّه شدهاند ، از بعضى جهان عميقتر مىباشد . حال مىپردازيم به مطالبى در بارهء
تفاوتهائى كه در ميان فلسفهء شرق و غرب گفتهاند
:
مطلب يكم -
فلسفهء شرق از روحانيّت و حقايق ماوراى طبيعى اشباع شده است در صورتى كه فلسفهء غرب بيشتر طبيعت گراست و تحقّقىتر از فلسفهء شرق مىباشد .
اين مطلب كه به عنوان يكى از تفاوتها ميان فلسفهء شرق و فلسفهء غرب گفته شده است ، صحيح نيست ، زيرا اوّلا ، تمايل فلسفهء غرب به طبيعت - شناسى و روش تحقّقى ( عينى ) ( پوزيتيويسم ) از اواسط قرن شانزدهم ميلادى به وسيلهء متفكَّرانى مثل فرنسيس بيكن شروع مىشود و نمىتوان فلسفهء غرب را در آن حركت جديد منحصر نمود كه عدّه اى از متفكَّران را وادار به عين گرائى افراطى كرده است . به اضافهء اين كه از آن دوران تاكنون صدها متفكَّر و جهانبين در مغرب زمين پيدا شدهاند كه تفكَّرات آنان از ابعاد ماوراى طبيعى در حدّ عالى برخوردار بوده و لزوم طبيعت شناسى موجب بر كنار شدن آنان از واقعيّات ماوراى طبيعى نگشته است . ماكس پلانكها و اينشتنها با روش علمى محض و برگسونها و و ايتهدها كه مسائل را همه جانبه مطرح مىكنند
هامش
( 1 ) . البتّه سابقهء تاريخى اين مبحث طولانى است ، ولى در زمانهاى گذشته ، بطور مختصر يا در اشكال ديگرى ، مانند تفكَّرات سوفسطائىها در مقابل ديگر فلاسفه و حكما ، مورد بحث و جدال قرار مىگرفت .