محبّت همه همان شوق لقاى حقّ است . امّا عشق جسمانى مانند حسن صورى مجازى است و عشق حقيقى سودائى است كه بسر حكيم مىزند و همچنان كه عشق مجازى سبب خروج جسم از عقيمى و مولَّد فرزند و مايهء بقاى نوع است ، عشق حقيقى هم روح و عقل را از عقيمى رهائى داده ، مايهء ادراك اشراقى و دريافت زندگى جاودانى ، يعنى نيل به معرفت جمال حقيقت و خير مطلق و زندگانى روحانى است و انسان به كمال دانش وقتى مىرسد كه به حقّ و اصل و به مشاهدهء جمال او نائل شود . . . » ( 1 ) ملاحظه مىشود كه عرفان اشراقى افلاطونى نه تنها عقل را از كار نمىاندازد ، بلكه مىگويد : عشق حقيقى حاصل از عرفان اشراقى ، عقل را از ركود و عقيمى نجات مىدهد ، يعنى آن را به فعليّت مىرساند . اين مطلب را جلال الدّين مولوى هم در ديوان شمس تذكَّر داده است و هم در مثنوى . در ديوان شمس مىگويد :
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 277
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٧٧
بر اهل معنى شد سخن اجمالها تفصيلها
بر اهل صورت شد سخن تفصيلها اجمالها
عشق امر كلّ ما رقعه اى او قلزم و ما قطره اى
او صد دليل آورده و ما كرده استدلالها
در مثنوى مىگويد :
غير از اين معقولها ، معقولها
باشد اندر عشق پر فرّ و بها
اين جمله از برتراند راسل قابل توجّه است : « ما بعد الطَّبيعه يا كوشش براى شناختن كلّ عالم از راه تفكَّر از آغاز كار به واسطهء اتّحاد و تعارض دو تمايل متفاوت انسان پرورش يافته است . يكى انسان را بسوى عرفان رانده است ، ديگرى به سوى علم . بعضى از مردم به واسطهء يكى از اين دو تمايل به مقام بلند رسيدهاند : مثلا نزد هيوم تمايل علمى غالب است ، حال آنكه نزد
هامش
( 1 ) . سير حكمت در اروپا ج 1 ص 20 فروغى