تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
رياضى جهان از طرف ديگر ، چنان منتفى مىگردد كه مسئله اى بنام معمّا و تضادّ باقى نمىماند ، نه اين كه معمّائى وجود دارد و بايد آن را حلّ و فصل كرد .
گفته بودم چو بيائى غم دل با تو بگويم چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيائى
سعدى
اى لقاى تو جواب هر سؤال مشكل از تو حلّ شود بى قيل و قال
مولوى

مقدّمه اى براى حلّ معمّاى حاصل از احساس تضادّ فوق

نخست اين مسئله را كه كاملا قابل اثباتست مىپذيريم كه واقعيّات برون - ذاتى در انواعى از كمّيّتها و كششها كه انواعى از مقاومت را در برابر نفوذ روح كه اغلب با كيفيّتها سرو كار دارد از خود نشان مىدهند ، غوطه ورند . اين يك طرف تضادّ كه در ابيات مولوى به ترتيب زير مطرح شده است :
اى خدا جان را تو بنما آن مقام كه در آن بىحرف مىرويد كلام تا كه سازد جان پاك از سر قدم سوى عرصهء دور پهناى عدم عرصه اى بس با گشاد و با فضا كاين خيال و هست زو يا بد نوا تنگتر آمد خيالات از عدم زان سبب باشد خيال اسباب غم باز هستى تنگتر بود از خيال زان شود در وى قمر همچون هلال باز هستىّ جهان حسّ و رنگ تنگتر آمد كه زندانيست تنگ علَّت تنگيست تركيب و عدد جانب تركيب حسّها مىكشد
طرف ديگر تضادّ اين است كه همين واقعيّات محكوم به كششها و كمّيّتها و مقاومت در برابر نفوذ شعاع روح بشرى ، زيبائى دارند ، زيرا يك فروغ تابناك الهى بر آن مىتابد كه شكوه هستى نيز ناميده مىشود . اجزاء و روابط اين واقعيّات عينى با آيات الهى توصيف مىشوند . و جهان از اين ديدگاه است كه انسانها را به گرديدن تحريك مىكند .