احساس آزادىهاى كاذب است و اين آگاهى فوق آگاهىهائى كه حجاب - هائى ما بين روح آدمى و حقيقت مىكشند ، آغاز تولَّد دوم است .
چون دوم بار آدميزاده بزاد
پاى خود بر فرق علَّتها نهاد
( مولوى )
و چنان كه انسان عارف با اين تولَّد از اسارت و فشار زنجيرهاى علل و معلولات سطحى نجات پيدا مىكند ، همچنين از لذائذ كاذب احساس آزاديهاى پالان شكل [ بقول مولوى ] و آگاهىهاى مزاحم روشنائىهاى شهود حقيقى دست برداشته ، اشعّه اى از نمونهء اختيار و علم خداوندى را در خود مىيابد .
اين مسئله بسيار با اهمّيّت در مباحث آينده مشروحا مطرح خواهد گشت .
مفهومى مشترك از عرفان كه در گذرگاه تاريخ معرفت در جريان بوده است
يك مفهوم مشترك كه در اكثريّت قريب به اتّفاق همهء عرفاى جوامع و ملل از سرودهاى و داهاى هندى گرفته تا اوپانيشادها و عرفان فيثاغورثى و عرفان اسلامى و عرفان مغرب زمين ديده مىشود ، احساس نوعى وارستگى و منزّه بودن از اسارت و بردگى تعلَّقات حيوانى محض و خودخواهى است كه با مهار كردن و محدود ساختن تمايلات و هواهاى نفسانى و با برقرار ساختن رابطهء مخصوصى با واقعيّات كه در مباحث آينده مطرح خواهد گشت ، بوجود مىآيد . اين مفهوم مشترك در صورت واقعى بودن رابطه با واقعيّات قابل دوام و ترقّى و اعتلاء در درون انسانها است . اگر با مختصّاتى كه براى عرفان مثبت خواهيم شمرد ، توأم بوده باشد ، سازنده ترين نيروئى است كه براى يك انسان قابل تصوّر است و آن عرفانى كه مىتوان گفت ، اسلام آن را با آيهء * ( « وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ » ) * هدف زندگى انسانها معرفى كرده است ، همين عرفان است كه پيامبران و اولياء اللَّه و پيشتازان معرفت برين ، جويندگان صميمى آن مىباشند . اشخاصى كه در اين زندگانى به چنين عرفانى نائل مىگردند ،