متعدّد در بارهء رواياتى كه آورديم مىتوان مطرح نمود كه ما مقدارى از آنها را متذكَّر مىشويم : 1 - در روايت معاوية بن وهب صريحا آمده است كه حسادت آفت دين است . يعنى حسادت نه تنها با دين سازگار نيست ، بلكه مختلّ كنندهء دين نيز مىباشد ، زيرا اوّلا چنان كه در روايت داود رقّىّ آمده است ، حسادت اعتراض به قسمت خداوندى است كه براى مردم بطور مختلف داده است . [ البته بحث ما در باره يغماگران حقوق و اموال مردم نيست ، يعنى لازمهء مبارزه با حسد تصديق تاراجگرىهاى از خدا بىخبران ضدّ انسان نيست ] .
2 - در روايت داود رقّىّ پس از آنكه خداوند حضرت موسى بن عمران ( عليه السّلام ) را دستور اكيد مىدهد كه به كسانى كه فضل و احسان نمودهام ، حسادت مكن و چشم بسوى آنان از روى خودخورى دراز مكن و نفس خود را به دنبال آن فضل و احسانى كه به آنان نمودهام مينداز ، مىفرمايد : « انسان حسود از من نيست و من هم از حسود نيستم » اين جمله از طرف خداوندى در حقيقت اعلان قطع رابطه ما بين حسود و خدا است كه خود حسود علَّت اين قطع رابطه بوده است .
3 - در روايت محمّد بن مسلم از امام محمّد باقر عليه السّلام چنين است كه حسد از اصول كفر است ، زيرا حسود چه بداند و چه نداند ، با مشيّت بالغهء خداوندى مبارزه مىكند .
نتائج تباه كنندهء حسد كه دامنگير فرد و اجتماع مىگردد
نخست بايد ريشهء اين بيمارى مستند به اختيار را در نظر بگيريم و ببينيم اين بيمارى قبيح از كجا ناشى مىشود . به نظر مىرسد اين صفت كثيف از دو ريشهء مهمّ سر مىكشد : ريشهء يكم - شكست و انحراف در موضوع « صيانت ذات و ارزيابى آن » وقتى كه آدمى در موضوع مزبور كه تنظيم و تعديلش اصل الاصول