براى متورّم ساختن خود و نابودى ديگران به نظر مىرسد . به همين جهت است كه خطاب حسود در بارهء كسى قابل هضم نبوده و اين را دشنام و اهانت تلقّى خواهد كرد .
جهت دوم - اصطلاح خودخواهى به جهت عموميّت مبتلايان به آن تا حدود زيادى اهمّيّت خود را از دست داده و تقريبا همهء گوشها با به كار بردن آنها در بارهء اغلب مردم آشنا مىباشند ، در صورتى كه اصطلاح حسد كه يكى از خواصّ و معلولهاى خودخواهى است ، چون همهء مردم بيمارى بودن آن را بطور مستقيم مىپذيرند ، لذا هيچ كس حاضر نيست حسادت به او نسبت داده شود .
برگرديم به توضيح ريشهء يكم حسادت ، گفتيم : اين يك صفت خبيثه ايست كه معلول شكست و انحراف در شناخت اصل الاصول و عمل به آن است . اين معلول تا نابودى خود علَّتش كه « خويشتن » است ، پيش مىرود و آن زجر و شكنجهء دائمى كه درون حسود را تا محو ساختن خويشتن اشغال مىكند ، بسيار تلخ و ناگوار است تا جائى كه بعضى از ادباء مردن حسود را رهائى و بهتر از بيمارى علاجناپذير حسد مىدانند -
توانم آنكه نياز ارم اندرون كسى
حسود را چكنم كاو ز خود برنج دراست
بمير تا برهى اى حسود كاين رنجيست
كه از مشقّت آن تا بحشر نتوان رست
سعدى
ريشهء دوم - يك ريشهء ديگر كه موجب بروز و گسترش اين صفت خبيثه مىگردد ، برون ذاتى است ، يعنى حسود در شناخت اصول و قوانين بيرون از ذات خود و ارزيابى آنها شكست مىخورد و منحرف مىگردد و گمان مىكند كه آن اصول و قوانينى كه مثلا موجب بروز نبوغ و ديگر امتيازات در اشخاص ديگر گشتهاند ، همه و همهء آنها خطا كارند و اين كه امتيازات را در اختيار او