اميرالمؤمنين ! يزيد و حزبش را يارى كرد ، و دروغگو و پسر دروغگو و شيعهاش را كشت » . تمام جمعيت مُهر خموشى بر لب زدهاند . اما پيرى بزرگوار كه فراز و نشيبهاى روزگار و حوادث فرسايندهء زندگى هنوز روح نيرومند او را نفرسوده ، يعنى : عبدالله بن عفيف ازدى از جاى برخاسته مىگويد :
« اى دشمن خدا ، دروغگو تويى و پدرت و آن كسى كه تو را بر اين مسند نشانده و پدرش . »
هنوز سپيده دم روز بعد طلوع نكرده كه پير صالح را بر سر دار مىزنند .
حجربن عدى ، آن فريادگر عدالت و آن انسان شرافتمند را مىنگرم كه معاويه و زياد بن ابيه او را با عدهاى از يارانش زنده به گور مىكنند . گناه آنها اين است كه در راه حق و راستى قدم مىزنند .
آرى اين احساس نيرومند و اين عاطفهء گرانقدر است كه شاعر معرّه را در سوگ پاكان اندوهگين مىسازد . و چه بهتر كه همه اندوهها را يكى بناميم ، زيرا با اينكه تعداد آنها بىشمار است ، اما همچون حلقههاى زنجير به هم پيوسته ، و از لحاظ انگيزهها و پيامدها نيز يكى هستند . اين همان اندوهى است كه فجر و شفق را رنگآميزى كرده و از خود اثرى جاودانى به جا گذاشته است كه تا روز رستاخيز ، روزى كه مردم در پيشگاه ربالعالمين محشور مىشوند ، دوام مىيابد .
* * * اما جبران خليل جبران ، اين هنرمند و مبتكر عرب ، در دوران زندگىاش از لابهلاى صفحات تاريخ ، چهرههاى درخشان انسانى را جستوجو مىكرد . او مىخواست نمونههاى اجتماعى و انسانى خود را در گوشت و خون افراد مجسم كند .
ذهن او گاه متوجه نيچه مىشد ، و گاهى متوجه بودا و ويليام بليك و مانند آنها مىشد كه به عقيدهء وى چيزهايى را در وجود او مجسم مىكردند كه جاودانى هستند .
بسيار اتفاق افتاد كه آرزوهاى خود را در افسانهاى مىيافت كه در اصل كامل نبود
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 671
مساهمون: جورج جرداق
ص٦٧١